حسن سيد اشرفى

367

نهاية الوصول ( شرح فارسى كفاية الأصول ) ( فارسى )

اسمى و حرفى ) به‌خودىخودش ( معنا ) كلّى طبيعى است كه صدق مىكند ( كلّى طبيعى ) بر زياد ، و [ معنا ] مقيّدا به لحاظ استقلالى يا آلى ، كلّى عقلى است ، و اگرچه مىباشد ( كلّى عقلى ) به ملاحظهء اينكه همانا لحاظش ( كلّى عقلى ) وجود ذهنىاش است ، مىباشد ( معناى كلّى ) جزئى ذهنى ، پس همانا شىء تا وقتى كه تشخّص پيدا نكند ( شىء ) ، موجود نمىشود ( شىء ) و هرچند باشد ( تشخّص ) با وجود ذهنى ، پس بفهم و دقّت كن در آنچه كه واقع شده است در مقام از بزرگان از خلط و اشتباه و توهّم بودن موضوع له يا مستعمل فيه در حروف ، خاصّ به خلاف غير اين ( حرف ) ، پس همانا آن ( غير حرف ) عامّ است . و اى كاش مىدانستم اگر باشد قصد آليّت در آن ( حرف ) موجب براى شدن معنا ، جزئى ، پس چرا نمىباشد قصد استقلاليّت در اين ( اسم ) موجب براى آن ( جزئى شدن ) و آيا مىباشد اين ( جزئى نبودن معناى اسم ) مگر براى بودن اين قصد ( قصد استقلاليّت ) كه نيست ( اين قصد ) از آنچه ( قيودى ) كه معتبر مىباشد ( قيد ) در موضوع له و نه مستعمل فيه بلكه [ مىباشد معتبر ] در استعمال ، پس براى چه نمىباشد در آن ( حرف ) اين‌چنين ( معتبر نبودن ) ؟ و گرنه لازم مىآيد اينكه باشد معانى متعلّقات ، غير منطبق بر جزئيّات خارجيّه ، براى بودنشان ( معانى متعلّقات ) بنابراين ( معتبر بودن قصد آليّت ) كليّات عقلى ، و كلّى عقلى ، موطنى نيست برايش ( كلّى عقلى ) مگر ذهن ، پس سير و بصره و كوفه در ( سير كردم از بصره به كوفه » ممكن نيست صدق كند ( هريك از اين‌ها ) بر سير و بصره و كوفه ، به دليل تقييد اين‌ها ( سير ، بصره ، كوفه ) به آنچه كه معتبر است در آن قصد ، پس مىشوند ( سير ، بصره ، كوفه ) عقلى ، پس مستحيل مىشود انطباقشان ( سير ، بصره ، كوفه ) بر امور خارجيّه . و به آنچه كه تحقيق كرديم آن را ، وفاق مىشود بين جزئيّت معناى حرفى بلكه اسمى و صدق كردن بر زياد ، و اينكه همانا جزئيّت به اعتبار تقيّد معناست به لحاظ كردن در موارد